محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

33

رستم التواريخ ( فارسى )

معلم مرحوم آصف الدوله كه بعد از فوت آصف الدوله در خدمت مهراج آمده و كمال تقرّب و اعتبار يافته ، مهراج ، او را با دو كشتى پر از نقد و جنس به خدمت نوّاب بنده‌پرور فرستاد . ملازم‌هاى مكار و عيّار مزوّر سر هم‌بند ما او را از شش فرسخى ، پياده با پاى برهنه نزد من آوردند . هفت مرتبه به خاك افتاد و زمين را بوسه داد و دست بر سينه نهاد و باادب ايستاد . اتفاقا در آن وقت ، شاخهء پرميوهء موزى پيشكش آوردند . من اشارت كردم كه : « در ميان ملازم‌ها قسمت كن . اگر دو دانه بماند ، نزد من بياوريد . » معلم آصف الدوله ، اين سخن مرا حمل بر حكم نمود و در دل ، نيّت كرد كه اگر دو دانه موز بماند ، يقينا نوّاب بنده‌پرور ، واجب الاطاعه و مفترض الطاعه و مؤيد من عند اللّه مىباشد . چون قسمت نمودند ، دو دانه باقى ماند . معلم آصف الدوله با خضوع و خشوع بر روى پاى پيشخدمتم افتاد و بسيار پايش را بوسه داد و گفت : « من را قابليت خدمت نواب بنده‌پرور نمىباشد . من سگ آستان تو مىباشم ، اگر قبول كنى . » و اذن بازگشت گرفته و به خدمت والاجاه ، مهراج مراجعت نمود و با آب و تاب تمام ، كيفيّت را يك بر صد علاوه ، به ذروهء عرض آن پادشاه والاجاه رسانيد . بعضى به خدمتش عرض نمودند كه : « اين ايرانى ، مزوّر و نيرنج‌باز و پرتلبيس و شعبده‌گر مىباشد . بايد به سپاه و آتشخانه در دفع او كوشيد . » والاجاه ، مهراج از شنيدن اين گفتگوهاى ضدّ هم ، در ميان خوف و رجا ، سرگردان و از استماع اين مقالات مانند آب و آتش ، مات و حيران ماند . آخر الامر به استصواب وزرا و اركان دولت ، سردارى با سىهزار لشكر آراسته با آتشخانهء بسيار به جانب او روانه نمود . به نوّاب بنده‌پرور - يعنى اين مخلص مضطر - عرض نمودند كه : « سى منزل از اينجا گذشته ، مرغزاريست خوش آب و هوا و گلزاريست با لطف و صفا و جنگلى است پر درخت‌هاى ميوه‌دار و وحوش و طيور بسيار و چشمه‌هاى آب شيرين خوشگوار و خلايق بسيار با ناز و نعمت بسيار و اموال بىحد و شمار . اگر شما را ميلى باشد ، راه سى روزه را به يك روز از براى شما طى مىنماييم . » و ما را به خواهش ما بر دوش گرفتند